|
خانه
25/ مرداد/84
از مدتي پيش يكي از مباحث مطرح درمحافل عمومي وخصوصي منطقه ما ، اعلام آمادگي دختر جواني درروستاي كلجو ازتوابع سنندج مبني برتوانايي شفاي مريضان مختلف بوده وهرروز نيز باتوجه به وجود ريشههاي عميقي ازمسائل خرافي درمناطقي همچون منطقه اورامانات به آن بيشتر دامن زده ميشود. مدتها باخودم كلنجار رفتم تا بلكه بتوانم باقضيه ساده وهمچون ساير وقايع مشابه مثل حضور شخصي بنام « شيـخ ليــلا » درچند سال گذشته نگاه كنم اما تبليغات بسيار گسترده وعجيب وغريب وبدور ازتعقل تودههاي مختلفي از مردم مرا واداشت تا در اين باره به تحقيق بپردازم. تا شايد با روشن شدن حقايق اين قضيه درراستاي روشنگري موضوع گامي برداشته باشيم. برهمين اساسي تصميم گرفتم در سفري به روستاي كلجو از نزديك قضيه را بررسي كنم ، بعد از تحقيق اوليه برايم مشخص شد اين دختر نوجوان فقط در روزهاي زوج حاضر پذيرش مردم بصورت عمومي است وآن هم درساعاتي خاص . لذا درروز دوشنبه 13/5/84 عازم سنندج شدم وسپس بعد ازپرسوجو وپيداكردن جادة روستاي « كلجو » (روستايي كه اين خانم اهل آنجا است)عازم اين روستاي تازه مشهور شده ، گرديدم . هوا بشدت گرم و غير قابل تحمل بود اما جاده آسفالته تا ورودي روستا و طبيعت زيباي اطراف جاده نيز به مدد ما آمدند تابتوانيم گرماي شديد هوا را تحمل كنيم. در ورودي روستاي كلجو پلاكاردي بامضمون « به روستاي شفاخوش آمديد» رامشاهده كردم ،اطراف خانةها آبوجارو شده وانگار مردم اين روستا به نوعي زندگي وكسب وكارشان تغيير كرده باشد ، تعداد زيادي از اهالي روستا درمحلي تجمع كرده وهركسي مشغول كاري بود ؛ يكي مغازهدار ، يكي مسئول پاركينگ ، يكي فروشنده نقلوشكلات شفا ! ديگري ميوه فروشي و... و به نحوي هركسي در لواي اين مسئله در پي كسب درآمد ورزق و روزي خويش بود وهمه خوشحال ومسرور ازاينكه درآمدشان بسيار بيشتر از گذشته شده است. براي گذاشتن ماشين در محلي مناسب ، پاركينگ روستا ! را معرفي كردند ، وارد پاركينگ شديم، پاركينگي كه به گفته صاحبش قبلاَ جاي گندم بوده وبعد از شروع اين ماجرا تخليه شده والان به عنوان پاركينگ ازآن استفاده ميشود و صد البته با درآمدي چند برابر قبل . ماشينهاي زيادي درمحل تجمع كرده بودند اما از مردم خبري نبود، تنها عدهاي جلو درب يكياز خانههاي نزديك پاركينگ براي گرفتن آب تجمع كرده بودند ، و شخصي مشغول پر كردن ظرفهاي مردم ، البته اينكه منبع آب كجاست و آيا آب بهداشتي است يا نه مشخص نبود. از علت عدم حضور مردم در آنجا سئوال كردم گفتند همه در نزديكيهاي خانه دختر جوان جمع شدهاند ومنتظر هستند تا او به ديدارشان بيايد. ساعت 9 صبح بود واعلام شد ساعت 20/10 زمان ملاقات است از موقعيت استفاده كردم وبه درون روستا رفتم تا با تحقيق از مردم ، بيشتر درجريان موضوع قرار گيرم. قبل ازهرچيز از اسم وخانوادهاش پرسيدم ؟ اسمش اسراء فاتحي 15 ساله واز خانوادهاي مستضعف و فوق العاده فقير داراي و پدر ومادري بي آزار و درويش مسلك . همه از مسئله به نحوي با اشتياق بحث مي كردند و برايم از آسماني و الهي بودن موضوع ميگفتند ، از اينكه فلج شفا پيدا كرده ، كور بينا شده ، و... والبته خندهاي آميخته با طنز در لواي سخنان همه موج مي زد كه البته من هيچگاه از سرّ اين خنده ها سر در نياوردم .؟؟!!؟ درمورد اصل قضيه ونحوه اعلام وشروع موضوع هم ، حرفهاي متناقضي زده ميشد كه همه جالب توجه بودند ، عدهاي از خواب صادق دختر ميگفتند، عدهاي ديگر از نورهاي آسماني ميگفتند ، ديگري ميگفت نماينده پيامبر اسلام است ، يكي ديگر از وجود مهر پيامبر بر دست دخترحرف ميزد و بلاخره هركسي چيزي ميگفت و عجيب آنجا بود كه چرا باوجوديكه روستا چندان بزرگ هم نبود بايد بر روي اين موضوع ديدگاههايي اين چنين متفاوت وجود داشته باشد. چون بهرحال موضوعي كه تا اين حد گسترش پيدا كرده ، قاعدتاً بايد مردم روستاي كلجو اطلاعات كاملي از آن ميداشتند. قبلاً درحرفهايي كه از مردم شنيده بودم ، نام روحاني روستا به نحوي محور ادعاهاي اكثر حرف و حديثها بود و معمولاً گفتههايشان را براساس سخنان روحاني روستا مهر تأييد ميزدند ، لذا بر آن شدم تا با ايشان ديدار كنم. به گفته اهالي ، روحاني روستا ماموستا شيخرئوف نام دارد وشخصي مسن است ، ... منزل ماموستا را با كمي مشكل پيدا كردم ، بايد چند كوچه تو در تو را طي ميكردم ، ماموستا بر ايوان خانه نشسته بود و مشغول خواندن كتاب ، بعد از سلام از او خواستم چند دقيقهاي مزاحمش شوم كه ايشان هم با رويي گشاده پذيرا شد ، از پلههاي دالاني تاريك به طبقه بالاي منزل كه ماموستا آنجا بود رفتم . بعد از پذيرايي ماموستا ، گفتم كه از پاوه براي تحقيق موضوع ،« دختر شفا»ـ لقبي كه مردم به دختر نوجوان دادهاند- آمدهام و دوست دارم توضيحاتي را از زبان ايشان بشنوم . ماموستا نيز درخواست من را قبول كرد ، ليكن قبل از اشاره به موضوع دو مطلب را ياد آور شد ، اول اينكه اين موضوع بيش از آنكه خود موضوع بزرگي باشد ، بيشتر توسط رانندگان و مغازهداران بزرگ شده است و موضوع چندان مهمي هم نيست و در ثاني از مردم شهرهاي پاوه ومريوان بخاطر بيشاز حد بزرگ كردن موضوع و دامن زدن به بعضي شايعات بشدت گله داشت. بعد از بيان دومطلب بالا ماجرا را اينگونه تعرف كرد « روزي برادرِ«اسراء» كه از طلاب خودم بوده و نزدخود اجازهنامه گرفتهاست ، نزد من آمد وگفت ماموستا خواهرم «اسراء» مطالبي دارد كه دوست دارم خودش بيان كند ، سپس از «اسراء» سئوال كردم كه موضوع چيست ؟ گفت « دور روز پشت سرهم دوتا نور يكي بزرگ و ديگري كوچك در اتاق خانهما ظاهر ميشوند نور بزرگ خود را حضرت محمد(ص) و نور كوچك خود را حضرت عمر(رض) معرفي ميكند و خطاب به من ميگويند: «اسراء» تو از طرف ما ادعيهاي را بر مريضان بخوان تا شفا يابند . » ماموستا ادامه داد « بعد از سخنان «اسراء» خطاب به او گفتم دخترم شايد دچار توهم شدهاي فعلا مسئله را مسكوت بگذار تا بعد . بعد از مدتي به من خبر رسيد كه بيماراني را پذيرفته و برآنها دست شفا كشيده است و تعدادي نيز شفا پيدا كردهاند كه از صحت و سقم شفا پيداكردنآنها اطلاعي ندارم . قضيه به همين صورت ادامه داشت و زماني كه به خود آمديم كه قضيه بيشاز حد بزرگ شده بود و مردم زيادي به روستاي كلجو مراجعه ميكردند . تا اينكه بعد از دو ماه «اسراء» نزد من آمد و گفت ماموستا همان دو نور دو باره به نزد من آمده و گفتند بخاطر اينكه بتواني به همه مريضان برسي همين ادعيه را برآب بخوان تا مردم از آب استفاده نمايند .» بعد از شنيدن سخنان ماموستا از او در مورد شايعات مطرح – قصد تروركردن دختر ، تلاش براي دزديدن وي ، نشان دادن كعبه به اهالي روستا توسط دختر ، وجود مهر بر دست دختر ، خواب ديدن دختر ، ابتلاي اسراء به مريضي لاعلاج قبل از واقعه و....دهها مورد ديگر - پرسيدم ؛ كه وي همه آنها را رد كرد و گفت هر آنچه را كه توضيح دادم كل ماجراست نه كمتر و نه بيشتر و ساير مطالب و شايعاتي كه مطرح است كلاً ساخته كسانياست كه به نحوي از دامن زدن به اين موضوع نفع ميبرند .
ساعت 10 از
منزل ماموستا به سوي خانه «اسراء» به راه افتادم ، كمي زودتر از قرار اوليه برنامه
شروع شده بود ، روحاني جواني بر روي ايوان خانهاي كه ميگفتند منزل خانواده
«اسراء» است براي جمعت زيادي ك روحاني جوان ، در بخشياز سخنانش بشدت از دولت هم انتقاد كرد وي مي گفت « چرا دولت جمهوري اسلامي براي كمك به فلسطين پول دارد ولي نمي تواند دوتا توالت در اين روستا براي اين مردم فهيم درست كند ، اين چه عدالتي است!!! » چهرههاي عجيبي در ميان مردم ديده ميشد ؛ دختران و پسران جواني كه مشخص بود در باطن هيچ عقيدهاي به چنين برنامههايي ندارند ولي چون شنيدهبودند كه اين دختر نماينده پيامبر اسلام است به نحوي ميخواستند مؤدب باشند ، پيرمردهاي درويش مسلكي كه انگار در خدمت شيخ خود ايستادهاند و عقب به عقب راه ميرفتند كه مبادا به خانه «اسراء» پشت كنند و ......به هرحال صحنههاي عجيبي ديدم كه بعضاً قابل توصيف نيستند . سخنان روحاني جوان كه تمام شد اعلام گرديد الان « اسراء» - دخترجوان- در ميان مردم حاضر ميشود ، همه مشتاقانه دعا ميخواندند و خوشحال و مسرور از رسيدن لحظه موعود !! « اسراء» در ميان موج شادي و سرور جمع حاضر ، با لباسي سبز رنگ كوردي و بدون چادر !؟ بر روي ايوان حاضر شد و در حاليكه جمع حاضر با نواهايي بلند و عجيب و غريب از او استقبال ميكردند ، وي تنها به تكان دادن دست براي جمع حاضر آنهم با عجله و بسيارسريع بسنده كرد و سپس در پشت روحاني جوان –برادرش - بطوريكه قابل رؤيت نباشد ايستاد . آنگاه برادرش دوباره شروع به بحث كرد ؛ وي گفت شنيدهايم عدهاي اين قضيه را منكر ميشوند ، حاضريم براي اثبات آن با هر پزشك و مركزي مناظره كنيم و... و... سخنراني كه تمام شد اعلام گرديد ملاقات حضوري تا پايان سال 84 امكان پذير نيست ولذا كسي منتظر ملاقات حضوري نباشد. مردم كم كم اطراف منزل را خالي كردند ، اما عدهاي هنوز در آنجا بودند تا شايد بتوانند حضوري با « اسراء» ديدار كنند . در ترافيك سنگيني گير كرديم و مدت زيادي طول كشيد تا مسير پاركينگ تا خروجي روستا را طي كنيم ، مردم زيادي آنجا بودند و همه به نوعي خوشحال به نظر ميرسيدند ، اما من نه , احساس عجيبي داشتم ، نمي توانستم قضيه را به هيچ نحوي قبول كنم ، ليكن مانده بودم پس اين مردم در پي چه چيزي هستند، و چه نيرويي باعث كشاندن مردم به اين روستا ميشود ، آيا ميشود همه چيز را به پاي خرافاتي و ... بودن مردم نوشت ... روز به روز بر تعداد مراجعين افزوده ميشود؟!؟ و تعجب بيشتر اينكه بعد از گذشت چند ماه از قضيه مردم هنوزبا اشتياق پيگير مسئله هستند. اينها همه و همه فكر مرا به خود مشغول كرده بود.. در هيمن افكار بودم كه از روستا گذشته بوديم ، مسافرين ماشيني كه من در آن بودم در همان دقايق اوليه بر سر مقدار آبي كه آورده بودند ، مشاجره ميكردند و من هم خندهام گرفتهبود ..... در كنار چشمه آبي خارج از روستا توقف كرديم ، دختر و پسر كوچكي را ديدم ، براي تكميل بحثم از آنها نيز سئوالاتي پرسيدم ، با شور و شوق فراوان از اينكه « اسراء» فاميل آنهاست صحبت ميكردند و اينكه مريضان زيادي را شفا داده و روستايشان رونق گرفته است . گفتم كسي را ديدهايد كه شفا پيدا كرده باشد ، گفتند ما نه ولي مردم ميگويند ..................من كه نفهميدم اين مردم چه كساني هستند ، از هر كسي اين سئوال را ميرسي همين پاسخ را ميدهد ، و كسي تاكنون نگفته است فلاني را من ديدم كه شفا پيدا كرد ، همه ميگويند : مردم ميگويند!!!!؟؟ .... اينهم از قضيه دختر سرزمين ما !! دوست داشتم نظراتي را در اين باره بيان كنم ليكن بهتر ديدم قضاوت را به خوانندگان خوب و فهيم سايت پاوه و ههورامان واگذار كنم تاهركسي به تناسب شناخت خود از مردم كردستان و اصل قضيه كه در اينجا بيان شد ،در اين باره قضاوت كند..
نظر شما درباره اين مطلب
| |
|
|